Donnerstag, 14. Mai 2020

#فتح نان:#رفیق_پیترکروپوتکین#فصل_سیزدهم#دستمزد_جمعی

 فتح نان : رفیق پیتر کروپوتکین 
Peter Kropotkin
ترجمه از: پیمان پایدار
این نسخه اولین بار در سپتامبر 1906 منتشر شد 
Black Cat Press
ww.blackcatpress.ca
4508 118 Avenue
Edmonton,Alberta
T5W1A9 
========================= 
   فصل سیزدهم:سیستم دستمزد کلکتیویستی/جمعی
قسمت سوم و چهارم
================

III

ما
 گفته ایم که برخی نویسندگان جمع گرا تمایل دارند که بین کار شایسته یا حرفه ای و کار ساده تمایز قائل شوند. آنها وانمود می کنند که یک ساعت کار یک مهندس ، معمار یا پزشک باید دو یا سه ساعت کار یک آهنگر ، یک بنا ، یا یک پرستار بیمارستان در نظر گرفته شود. و باید بین همه نوع تجارتهایی که مستلزم یک کارآموزی کم و بیش طولانی هستند با کار ساده کارگران روز مزد ، تفاوت قائل شد.

خب ، برای تعیین این تفاوت، معنایش حفظ همه نابرابری های جامعه کنونی ست. این یعنی تثبیت یک خط جدا کننده ، از ابتدا ، بین کارگران و کسانی که وانمود بر حکومت به آنها می کنند. این به معنای تقسیم جامعه به دو طبقه بسیار مشخص - اشرافیتِ دانش بالاتر از طبقه پایین دست - یکی که محکوم به خدمت به دیگری است؛ کسی که با دستان خود برای تغذیه و پوشاندن لباس بر تن کسانی کار می کند که با سودشان از اوقات فراغت می گذرانند ،و چگونگی حکومت بر حامیان خود را مطالعه .

این به معنای احیای یکی از خصوصیات متمایز جامعه کنونی و به آن مهر انقلاب اجتماعی زدن. این به معنای برپایی اصل خفت و خواری ای که قبلاً در جامعه باستانی در حال فروپاشی ما محکوم شده است.

ما جوابی را که خواهیم گرفت می دانیم. آنها از "سوسیالیسم علمی" سخن خواهند گفت ؛ آنها از اقتصاددانان بورژوا، و ماركس نیز، نقل می كنند تا ثابت كنند كه رده بندی دستمزد علت وجودی(*) خود را دارد ، زیرا "نیروی كار" یک مهندس هزینه بیشتری برای جامعه خواهد داشت تا "نیروی کار" یک کارگر غیر ماهر. در واقع ، آیا اقتصاددانان سعی نکرده اند به ما ثابت کنند که اگر به یک مهندس بیست برابر بیشتر از نیروی یک کارگر غیر ماهر پرداخت می شود ، به این دلیل است که هزینه "لازم" برای ساختن یک مهندس بزرگتر از آن چیزی است که برای نیروی یک کارگر غیر ماهر لازم است؟ و آیا مارکس ادعا نکرده است که همین تمایز بین دو شاخه کار غیر ماهر منطقی است؟ او با در نظر گرفتن نظریه ارزش ریکاردو ، نمی توانست نتیجه دیگری کسب کند ، و تأیید کرد که کالاها متناسب با مقدار کارهایی که از نظر اجتماعی برای تولیدشان ضروری هستند ، مبادله می شوند.
(*)raison d'etre

اما ما می دانیم که درباره این چه فکر کنیم. ما می دانیم که اگر مهندسین ، دانشمندان یا پزشکان ده یا صد برابر بیشتر از یک کارگر دریافت کنند و اگر یک بافنده سه برابر بیشتر از یک کارگر کشاورزی درآمد دارد و ده برابر بیشتر از یک دختر در یک کارخانه کبریت سازی ، این نه به دلیل "هزینه تولید" آنها بلکه به دلیل انحصار آموزش یا انحصار صنعت است. مهندسین ، دانشمندان و پزشکان صرفا از سرمایه خود - دیپلمشان- همانگونه استفاده می کنند که کارفرمایان طبقه متوسط از یک کارخانه یا اشراف قبلا از عناوین خود استفاده می کردند.

در مورد کارفرمایی که بیست برابر بیشتر از یک کارگر به مهندس می پردازد ، صرفاً به دلیل علاقه شخصی است. اگر مهندس بتواند سالانه 4000 پوند در هزینه تولید صرفه جویی اقتصادی کند ، کارفرما 800 پوند به او پرداخت می کند. و اگر کارفرما سر کارگری داشته باشد که با عرق جبین کارگر هوشمندانه 400 پوندصرفه جویی کند، او با خوشحالی به او 80 یا 120 پوند در سال می دهد. او وقتی انتظار دارد 400 پوند با آن بدست آورد از 40 پوند اضافی می گذرد ؛ و این جوهر سیستم سرمایه داری است. تفاوت های یکسانی بین صنایع متفاوت غیر ماهر بدست می آید.

بنابراین ، نگذارید آنها با ما درمورد "هزینه تولید" که هزینه کارگر ماهر را بالا می برد ، صحبت کنند و به ما بگویند که دانشجویی که جوانی خود را با خوشحالی در دانشگاه گذرانده است ، حق دارد ده برابر بیشتر از فرزند معدنچی که از یازده سالگی در یک معدن رنگ و رویش را باخته دستمزد بگیرد؛ یا اینکه یک بافنده حق دارد سه یا چهار برابر بیشتر از کارگر کشاورزی دستمزد داشته باشد. هزینه آموزش کار یک بافنده چهار برابر بیشتر از هزینه آموزش دهقانان نیست. بافنده صرفا از مزایایی برخوردار است که صنعت وی در اروپا بهره می برد ،در مقایسه با کشورهایی که هنوز هیچ صنعتی نداشته و در نتیجه امتیازاتی که همه کشورها به صنایع ترجیح می دهند تا به کشت بر روی زمین ، سود بیشتری می برد.

هیچ کس تاکنون هزینه تولید یک تولید کننده را محاسبه نکرده است؛ و اگر یک آدم عاطل و باطل شریف بسیار بیشتر از یک کارگر برای جامعه هزینه داشته باشد ، باید دید که آیا یک کارگر روزمره برای جامعه هزینه ای بیش از یک صنعتگر ماهر ندارد ، وقتی که ما مرگ و میر نوزادان را بین فقرا در نظر گرفته ایم ، ویروس کم خونی و مرگ و میر زودرس را نیز هم.

آیا آنها می توانند، به عنوان مثال، ما را متقاعد کنند که پرداخت یک اس. سه دی.(*)  را به یک کارگر زن پاریسی می پردازند،پرداخت سه دی(**). را که به یک دختر دهقانی اوورگنی(+) که در ساخت توری کور می شود یا پرداخت یک اس. 8 دی(*+) به دهقانان نمایانگر "هزینه تولید" آنها است؟ ما کاملاً می دانیم که مردم برای دستمزد کمتر کار می کنند ، اما ما همچنین می دانیم که آنها این کار را انحصاراً انجام می دهند ، زیرا به لطف سازمان شگفت انگیز ما ، آنها از گرسنگی خواهند مرد ، اگر این دستمزدهای مسخره را نپذیرند.
(*)1s.3d(**)3.d(*)Auvergne(*+)1s.8d

برای ما مقیاس اجرت نتیجه پیچیده ای از مالیات ها ، قیمومت دولتی ،و انحصار سرمایه داری است. در یک کلام ،از دولت و سرمایه. بنابراین ، ما می گویم که تمام تئوری های دستمزد پس از این رویداد اختراع شده اند تا در حال حاضر بی عدالتی های موجود را توجیه کنند ، و لازم نیست آنها را مورد توجه قرار دهیم.

آنها همچنین به ما خواهند گفت که مقیاس دستمزدهای جمع گرایان می تواند یک پیشرفت باشد. "بهتر است ،" بنابراین ، آنها می گویند ، "ببینیم که  برخی از صنعتگران دستمزدی دو و سه برابر بالاتر از کارگران عادی دریافت کنند، تا اینکه یک وزیر در یک روز دستمزدی را که یک کارگر نمی تواند در یک سال در آورد بگیرد. این قدم بزرگی خواهد بود به سوی برابری. "

برای ما این قدم  برعکس پیشرفت خواهد بود. ایجاد تمایز بین کار ساده و حرفه ای در جامعه جدید منجر به تحریم انقلاب خواهد شد و به عنوان یک اصل واقعیت وحشیانه به رسمیت شناخته شده ای که امروز به آن تسلیم می شویم ، اما ما با این وجود ناعادلانه می بینیم. به معنای تقلید از آقایان در مجلس فرانسه است که 4 آگوست 1789 را لغو حقوق فئودالی اعلام کردند ، اما همانها در تاریخ 8 آگوست با تحمیل دیه به دهقانان برای جبران نجیب زاده گان، همان حقوق را تحریم کردند ، و این مالیات ها را تحت حمایت انقلاب قرار دادند. این به معنای تقلید از دولت روسیه است که در زمان رهایی دهقانان اعلام کرده بود که از این پس این سرزمین باید متعلق به اشراف باشد ، در حالی که قبلاً سرزمین ها متعلق به دهقانان بودند.

وگرنه ، مثال بهتر شناخته شده را در نظر بگیرید ، وقتی كه كمون سال 1871 تصمیم به پرداخت اعضای شورای كمون .12s  .6d در روز را گرفت، در حالی که فدراسیون ها در استحکامات فقط 3d .1s را دریافت کردند. این تصمیم به عنوان یک عمل برابری دموکراتیک مورد ستایش قرار گرفت. در واقعیت ، کمون فقط نابرابری پیشین بین کارگزار/مامور دولت و سرباز ، دولت و مردم را تصویب کرد. چنین تصمیمی که از اتاق نمایندگان فرصت طلبانه آمد ، تحسین برانگیز به نظر می رسد ، اما کمون هنگامی که نتوانست آنها راعملی کند ، اصول انقلابی خود را به شکست کشاند.

تحت سیستم اجتماعی موجود ما ، هنگامی که یک وزیر در سال 4000 پوند دریافت می کند ، در حالی که یک کارگر باید خود را با 40 پوند یا کمتر راضی کند؛ وقتی یک سرکارگر دو یا سه برابر بیشتر از یک کارگر دستمزد می گیرد ، و در بین کارگران هم درجه بندی وجود دارد ، از 8اس در روز تا 3دی دختر دهقانان؛ ما با حقوق بالای وزیر و همچنین اختلاف 8 اس یک کارگر و 3 دی یک زن فقیر/بیچاره مخالفیم. و ما می گوییم ،"مرگ بر امتیازات تحصیلات ، و همچنین تولد!" ما آنارشیست هستیم زیرا دقیقا این امتیازات ما را به شورش می کشاند.

آنها همینجوری ما را در این جامعه اقتدارگرا به قیام می کشانند. آیا می توانیم آنها را در جامعه ای که با اعلام برابری آغاز شده تحمل کنیم؟

به همین دلیل است که برخی جمع گرایان ، با درک عدم امکان حفظ مقیاس دستمزدها در جامعه ای که از نفس انقلاب الهام گرفته است ، تسریع می کنند که برابری دستمزدها را اعلام کنند. اما آنها با مشکلات جدیدی روبرو می شوند ، و برابری دستمزدهای آنها به همان مدینه فاضله غیرقابل تصوری تبدیل می شود که میزان دستمزد سایر جمع گرایان .

جامعه ای که تمام ثروت اجتماعی را در دست گرفته است ، با جسارت حق همه را به این ثروت اعلام کرده است - هر سهمی که ممکن است در تولید آن داشته باشند - مجبور خواهد شد هرگونه سیستم دستمزد را ، چه به صورت ارزی و چه از طریق یاداشتهای/برگه های کار رها کند.


 IV
 
جمع گرایان می گویند ، "به هرکدام طبق اعمال/کار خود"؛ یا به تعبیر دیگر ، با توجه به سهم خود از خدمات ارائه شده به جامعه. آنها فکر می کنند که به محض اینکه انقلاب اجتماعی تمام ابزارهای تولید را به مالکیت مشترک تبدیل کرد ، این اصل را عملی می کنند. اما ما فکر می کنیم که اگر انقلاب اجتماعی بدبختانه قصد اعلام چنین اصلى را داشته باشد ، به معنای شکست لازم آن است. این به معنای حل نشده رها کردن مشکل اجتماعی که قرن های گذشته بر ما سنگین کرده است.

البته ، در جامعه ای مانند ما ، که در آن هر چه فرد بیشتر کار کند ، کمتر دستمزد دریافت می کند ، در نگاه اول ، این اصل ممکن است آرزوی عدالت باشد. اما این واقعاً فقط تحقق بی عدالتی است. این امر با اعلام این اصل آغاز شد که دستمزد شروع شده، به نابرابریهای آشکار و همه ناهنجاری ها جامعه فعلی بیانجامد ؛ زیرا ، از لحظه ای که کار انجام شده با ارز یا هر نوع دیگری از دستمزدها ارزیابی می شود ؛ روزی که توافق شد انسان فقط دستمزدی را که می توانست برای خود تأمین کند دریافت می کند ، کل تاریخچه کمک های دولتی جامعه سرمایه داری به همان اندازه که نوشته شد خوب بود؛ این اصل را در بنیه خود داشت.

آیا ما باید به نقطه شروع خود بازگردیم و دوباره همان تحول را پشت سر بگذاریم؟ نظریه پردازان ما آن را می خواهند ، اما خوشبختانه غیرممکن است. انقلاب ، ما مدعی هستیم ، باید کمونیستی باشد. اگر اینگونه نباشد ، در خون غرق خواهد شد و مجدداً باید آغاز شود.

خدمات ارائه شده به جامعه ، خواه در کارخانه یا مزرعه و یا خدمات روانی ، نمی توانند با پول ارزش گذاری شوند. در رابطه با تولید، هیچ اندازه گیری دقیقی از ارزش (از آنچه اشتباها به اصطلاح 'ارزش مبادله' * خوانده شده است) و نه 'ارزش استفاده'(+) وجود ندارد . اگر دو نفر برای کومونیته شان هر روز پنج ساعت ، تمام سال، در کارهایی متفاوت که برای آنها رضایت بخش است ، مشغول به کار شوند ،ممکن است بگوییم که به طور کلی نیروی کار آنها تقریباً معادل است. اما ما نمی توانیم کار آنها را تقسیم کنیم ، و بگوییم که نتیجه هر روز ، ساعت یا دقیقه کاری خاص یک نفر نتیجه یک دقیقه یا ساعت دیگر ارزش دارد.
(*)Exchange value (+)Use value

تقریباً ممکن است بگوییم شخصی که در طول عمر خود در طی ده ساعت در روز از اوقات فراغت خود را محروم کرده است ، بسیار بیشتر از کسی که تنها پنج ساعت در روز خود را از اوقات فراغت محروم کرده یا کسی که اصلا خودش را محروم نکرده است ، برای جامعه مایه گذاشته است. اما ما نمی توانیم کاری را که او در طی دو ساعت انجام داده است بگیریم و بگوییم که بازده اش دو برابر بیشتر از عملکرد فرد دیگری است که فقط یک ساعت کار کرده و به تناسب به او دستمزد دهیم. این بی اعتنایی خواهد بود به همه چیز پیچیده ای که در صنعت ، کشاورزی ، در کل زندگی جامعه فعلی است ؛ این به معنی نادیده گرفتن همه کارهایست که نتیجه گذشته و حال جامعه به عنوان یک کل است. این بدان معنی است که معتقد باشیم که در عصر سنگ زندگی می کنیم ، در حالی که ما در عصر فولاد زندگی می کنیم.


اگر شما وارد معدن ذغال سنگ شوید ، مردی را میبینید که مسئولیت یک ماشین عظیم را به عهده دارد و قفسی را بالا و پایین میبرد. در دست خود اهرمی را نگه می دارد که متوقف می کند و مسیر دستگاه را معکوس می گرداند ؛ آن را پایین می آورد و قفس در یک چشم بهم زدن به عقب باز می گردد ؛ او با سرعتی جسورانه آن را به سمت بالا یا پایین به اعماق استوانه می فرستد. با دقتی تمام ، با چشمان خود شاخصی را که بر دیوار ثابت شده دنبال می کند که نشان می دهد که در یک مقیاس کوچک ، نشان می دهد که در کدام نقطه از استوانه قفس در هر ثانیه از پیشرفت خود قرار دارد ؛ و به محض رسیدن این شاخص به سطح معینی او ناگهان مسیر قفس را متوقف می کند ، نه یاردی(914/4 میلیمتر-م) بالاتر و نه پایین تر از محل مورد نیاز. و تا موقعی که ، ذغال گیرها واگن های زغال سنگ خود را بارگیری نکردند،و به جایش خالی ها را هل بدهند ، او اهرم را برعکس کرده و دوباره قفس را به فضا می فرستند.

در طول هشت یا ده ساعت متوالی او باید بیشترین توجه را بکند.اگر مغز او برای لحظه ای آرام شود ، قفس به ناگزیر به دنده ضربه می زند ، چرخ هایش را می شکند ، طناب پاره می شود ، مردان را خرد می کند و همه کارها را در معدن متوقف می کند. اگر او سه ثانیه در هر لمس اهرم هدر دهد، استخراج در معادن پیشرفته ما ، با بیست تا پنجاه تن در روز کاهش می یابد.

آیا این اوست ضروری ترین مرد در معدن ؟ یا ، شاید پسری باشد که از پایین به او علامت می دهد تا قفس را بالا ببرد؟ آیا معدنچی ای که در انتهای استوانه است که هر لحظه جان خود را به خطر می اندازد و کسی که روزی توسط گاز متان کشته می شود؟ یا آیا مهندسی است که لایه ای از زغال سنگ را از دست می دهد و باعث می شود معدنچیان با یک اشتباه ساده در محاسبات او بر روی سنگ حفر کنند؟ و آخر اینکه ، آیا صاحب معدن که تمام سرمایه خود را به کار معدن انداخته است ، و کسی که شاید بر خلاف توصیه های کارشناسان ادعا کرده است که ذغال سنگ عالی در آنجا پیدا می شود؟

تمام کسانی که در این معدن مشغول هستند به تناسب قدرت ، انرژی ، دانش ، هوش و مهارت خود در استخراج زغال سنگ کمک می کنند. و ما خواهیم گفت که همه حق زندگی دارند ، تا بتوانند نیازهای خود را برآورده کنند ، و حتی هوس هایشان را ، هنگامی که ملزومات زندگی برای همه تضمین شده است. اما چگونه می توانیم کارهای هر یک از آنها را ارزیابی کنیم؟

و علاوه بر این ، ذغال سنگی که آنها استخراج کرده اند کار خود آنهاست ؟ آیا همچنین کار مردانی هم نیست که خط راه آهنی را که منتهی شده به معدن و جاده هایی که از تمام ایستگاه های آن پرتو افکنده را ساخته اند؟ آیا این همچنین کار کسانی نیست که مزارع را کاشته اند ، آهن را استخراج کرده اند ، چوب را در جنگلها بریده اند ، ماشین هایی را ساخته اند که زغال سنگ را می سوزانند ، صنعت معدن را آهسته با هم توسعه داده اند، و غیره؟

تفکیک بین کار هر یک از این مردان کاملاً غیرممکن است. اندازه گیری کار براساس نتایج آن ، ما را به پوچی سوق می دهد ؛ تقسیم و اندازه گیری آنها با ساعتهای صرف شده در کار نیز ما را به پوچی سوق می دهد ؛ تقسیم کل کار و اندازه گیری کسری های آن با تعداد ساعات صرف شده در کار نیز منجر به پوچی می شود. یک چیز باقی مانده است: نیازها را بالاتر از کارها قرار دهید ، و اول از همه حق زندگی و بعداً حق رفاه را به رسمیت بشناسید ، برای همه کسانی که سهم خود را در تولید داشته اند.

اما هر شاخه دیگری از فعالیت های انسانی را در نظر بگیرید - جلوه های زندگی را به طور کلی در نظر بگیرید. کدام یک از ما می تواند دستمزد بالاتری را برای کار خود داشته باشد؟ آیا این پزشک است که بیماری را یافته است ، یا پرستاری که با مراقبت های بهداشتی خود بهبودی را بهمراه آورده است؟ آیا مخترع اولین موتور بخار است یا پسری که روزی از کشیدن طنابی که قبلاً دریچه را باز کرده بود خسته شد و اجازه داد بخار زیر پیستون وارد شود ، طناب را به اهرم دستگاه وصل کرد ، بدون اینکه شک کند که او بخش مکانیکی اساسی کلیه ماشین آلات مدرن - شیر/دریچه خودکار را اختراع کرده بود.

آیا مخترع لوکوموتیو است یا کارگر نیوکاسل که پیشنهاد تعویض سنگ هایی را که قبلاً در زیر ریل ها گذاشته شده بود توسط خوابگران چوبی جایگزین کرد ، زیرا سنگها بخاطر انعطاف پذیری باعث از خط خارج شدن قطارها شدند؟ آیا مهندس لوکوموتیو است؟ علامت دهنده ای که می تواند قطارها را متوقف کند یا اجازه عبور آنها را بدهد؟ سوزن بان راه آهن که قطار را از یک خط به خط دیگر منتقل می کند؟


مجددا ، کابل ماوراء اقیانوس اطلس را به چه کسی مدیونیم؟ آیا به مهندس برقی که بطور قطع تأیید کرده است که کابل پیام ها را منتقل می کند در حالی که مردان دانشمند الکترونیک اعلام کردند که این غیرممکن است؟ آیا به ماوری(*) ، دانشمند ، که توصیه کرد که کابل های ضخیم باید کنار گذاشته شده و بجایش کابلهایی به نازکی عصای راه رفتن انتخاب شوند؟ و یا به آن داوطلبانی که ، کسی نمی داند از کجا، روزها و شب های خود را در عرشه می گذرانند و بطور دقیق هر متر از کابل را معاینه می کنند ، و میخ هایی را که سهامداران شرکت های بخارپز احمقانه ایجاد کرده و به داخل بسته بندی های غیر هدایت شونده کابل منتقل کردند ، تا آن را غیر قابل استفاده کنند.
(*)Maury

و در یک حوزه وسیع تر ، حوزه واقعی زندگی ، با شادی ها ، رنج ها و تصادفاتش ، هرکدام از ما نمی تواند به یاد آورد کسی را که به او خدمات بزرگی ارائه داده است ، که اگر معادل آن را با سکه ذکر کردند باید عصبانی شویم؟ ممکن است این سرویس فقط یک کلمه باشد ، چیزی نبوده جز کلمه ای که در زمان مناسب گفته شده باشد، یا اینکه ممکن است ماهها و سالهای وقف کردن باشد، و آیا ما می خواهیم این "خدمات غیر قابل محاسبه" را با "یادداشت های کاری" ارزیابی کنیم؟


"کارهای هر کس!" اما جامعه بشری بیش از دو نسل متوالی وجود نخواهد داشت اگر هر کس بی نهایت بیشتر از آنچه به او با سکه ، "چک" یا در پاداش های مدنی پرداخت میشود از خود مایه نگذارد. نژاد بشر بزودی از بین می رود اگر مادران زندگی خود را فدای مراقبت از فرزندانشان نکنند، اگر مردان به طور مداوم ، بدون تقاضای معادلش،از خود مایه نگذارند، اگر مردان وقتی انتظار پاداش نمی داشتند بیشترین هزینه را دقیقا نمی کردند.

اگر جامعه طبقه متوسط ​​در حال فروپاشی است ، اگر ما وارد یک کوچه کور شده ایم که نمی توانیم بدون حمله به موسسات گذشته با مشعل و تبر ، ظهور کنیم ، دقیقاً به این دلیل است که ما خیلی بیشتر از آنی که به حساب آوریم از خود داده ایم. به این دلیل است که ما به خودمان اجازه داده ایم تحت تأثیر دادن فقط به ازای گرفتن قرار بگیریم. به این دلیل است که هدف ما این بوده که جامعه را به یک شرکت تجاری مبتنی بر بدهی و اعتبار تبدیل کنیم.

بعلاوه ، جمع گرایان خودشان این را می دانند. آنها به طرز مبهمی می فهمند كه اگر اصل "هركدام مطابق اعمال/کار خود" بکار برده شود ، جامعه نمی تواند وجود داشته باشد. آنها تصوری دارند که ضرورتها - ما از هوی و هوس صحبت نمی کنیم - نیازهای فرد ، همیشه با کارهای او مطابقت ندارد. بدینگونه 'ده پاه اه په' (*) به ما می گوید: "اصل - بطور جدی اصل فردگرایانه - اما ، با مداخله اجتماعی ملایم می شود ، برای آموزش كودكان و جوانان (از جمله نگهداری و اقامتگاه) و توسط سازمان اجتماعی برای كمك به ناتوان و بیمار ، بازنشستگی برای كارگران پیر و غیره." آنها می فهمند كه مردی چهل ساله ، پدر سه فرزند ، نیازهای دیگری نسبت به جوان بیست ساله دارد. آنها می دانند زنی که به نوزاد شیرخوارش شیر میدهد و شبهای بی خوابی را در کنار بسترش می گذراند ، نمی تواند به اندازه مردی که در کمال آرامش خوابیده است کار انجام دهد. آنها به نظر می آید که درک می کنند که زنان و مردانی که ، ممکن است به واسطه ​​کار بیش از حد در جامعه فرسوده شده باشند، به اندازه کسانی که وقت خود را صرف اوقات فراغت کرده اند و "یادداشت های کاری" خود را در حرفه ممتاز کارمندان دولتی به جیب زده اند، نتوانند کار انجام دهد.


(*)De Paepe


آنها مشتاق هستند که اصل خود را ملایم کنند. آنها می گویند: "جامعه در حفظ و تربیت فرزندان خود ناکام نخواهد بود ؛ هم به سالمندان و هم به افراد ناتوان کمک می کند. بدون شک نیازها معیار هزینه ای خواهد بود که جامعه با خود متحمل خواهد شد تا اصل اعمال را تحمل کند."

موسسه خیریه ، خیریه ، همیشه خیریه مسیحی ، که این بار توسط دولت سازماندهی شده است. آنها اعتقاد دارند که می توانند پناه گاه ها برای کودکان سر راهی را بهبود ببخشند ، و در تأمین بیمه سالخوردگی و بیماری ها مؤثر باشند-تا بلکه اصل خود را ملایم کنند. اما آنها هنوز نمی توانند ایده "اول زخمی شدن و بهبودی بعد" را کنار بگذارند.

بنابراین ، پس از انکار کمونیسم ، پس از با سهولت خندیدن به فرمول - "به هرکدام مطابق نیازهایش " - این اقتصاددانان بزرگ پی بردند که چیزی را فراموش کرده اند ، نیازهای تولیدکنندگان ، که اکنون اقرار می کنند. فقط این وظیفه دولت است که آنها را تخمین بزند ، تا دولت تأیید کند که آیا نیازها متناسب با کار نیستند.

دولت خیریه را از بین می برد. از آنجا تا ضعف قانون انگلیسی(*) و خانه کار فقط یک قدم است.
(*)English poor-law
 اما یک درجه وجود دارد ، زیرا حتی این نامادریِ جامعه ای که علیه او قیام می کنیم ، مجبور شده است که اصول فردگرایانه اش را ملایم کند. او نیز مجبور شده در جهت کمونیستی و تحت همان شکل خیریه امتیازاتی بدهد.

او(مونث-م) نیز برای جلوگیری از غارت مغازه هایش ، غذا برای ناهارخوری های ارزان قیمت توزیع می کند. به ساخت بیمارستان ها - که اغلب بسیار بد هستند ، اما گاهی اوقات عالی - برای جلوگیری از ویروس بیماری های مسری اقدام می ورزد. او (مونث-م) نیز پس از پرداخت ساعات کار ، فرزندان کسانی که زندگیشان را خراب کرده اند پناه می دهد. او نیازهای آنها را مورد توجه قرار می دهد و امور خیریه را تأمین می کند.

فقر ، ما در جای دیگر گفتیم ، دلیل اصلی ثروت بود. این فقر بود که اولین سرمایه دار را بوجود آورد ؛ زیرا ، قبل از انباشت "ارزش اضافی" ، که ما آن را بسیار می شنویم ، انسانها می بایست به اندازه کافی بی بضاعت شده باشند تا رضایت به فروش کار خود دهند ، تا از گرسنگی نمیرند. این فقر بود که سرمایه داران را رقم زد. و اگر تعداد افراد فقیر اینقدر در دوران قرون وسطی به سرعت افزایش یافت ، این امر به دلیل تهاجم ها و جنگ های ناشی از تأسیس دولت ها و افزایش ثروت های ناشی از استثمار شرق بود. این دو باعث پاره شدن پیوندهایی شدند که انسانها را در جوامع زراعی و شهری نگه داشته و به آنها آموخت که اصل دستمزدها را اعلام کنند ، آنقدر عزیز بود برای استثمارگران به جای همبستگی ای که در گذشته در زندگی قبیله ای خود بدان عمل می کردند.

و این همان اصلی است که از انقلاب حاصل می شود، که مردان جرات می کنند آنرا انقلاب اجتماعی بنامند - نامی که برای گرسنه ها ، مظلومان و رنج کشیده گان عزیز است.

هرگز نمی تواند چنین باشد. برای روزی که نهادهای کهن تحت تبر پرولتاریا سقوط میکنند ، صداها فریاد می زنند. "نان ، پناهگاه ، رفاه برای همه!" و به آن صداها گوش داده می شود؛ مردم خواهند گفت: "بگذارید از تمایلِ عطش برای زندگی ، برای خوشبختی ، برای آزادی ، که برای ما هرگز فروکش نکرده اند ، شروع کنیم. و هنگامی که طعم این شادی را چشیدیم ما تلاش خواهیم کرد تا آخرین بقایای حکومت طبقه متوسط ، اخلاق آن ، ناشی از کتابهای حساب ، فلسفه "بدهی و اعتباری" آن ، موسسات "من و شما" را نابود کنیم. همانطور که پرودون گفت ، "در تخریب ما خواهیم ساخت ، و ما به نام کمونیسم و آنارشی خواهیم ساخت."


Keine Kommentare: